بی بی بارونی

سلام:

امروز روز تولد يکی از عزيزترين افراد خونوادم(برادرم)که جای پدر رو برام پر کرد

علی جان تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

ای دل دیگه گولوم نزن که دیگه گولت نا خوروم

                                            

                    برگشتنی نی این سفر دنبال خو با خود نا بروم 

نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

وقتی دیدمت به خودم گفتم:اره خودشه.

 به نگاه پر ازنجابتت با لبخند جواب مثبتم رو دادم.رفتیم توی قصه ها وشدیم( لیلی ومجنون ،شرین وفرهاد)وعشق آغاز شد.به هم دل باختیمو عاشقانه زندگی رو ساختیم.با هم رفتیم به اوج آسمون.تمام لحظه هام پر شد از عطر تووتو پر شدی از ترانه های نخونده ولی حالا. عزیزم ازت می خوام خزون ذهن توبهاری کنی و اون لحظه ها روبه خاطر بیار.بدون ویادت باشه عشق وزندگی پر از حرف نگفتستوراه نرفته.غم وشادی نباشه زندگی شیرینی خودشو از دست می ده .

بیا تا تمام عمرمو پات بریزم وبهت ثابت کنم دنیا پر از غم نیست.اره بیا.......... بیا.........

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

سلام بابای قشنگم :

امروز مردی رو دیدم با مرام ،با غرور مهربون درست مثل خودت .منو هوایی کرد .بابا دلم برات تنگ شده وبهانه می گیره .کاش بودی.کاش می تونستم فقط یک لحظه در آغوش بگیرمت فقط یک لحظه .انقدر دلم می خواد روی پات بشینم شرین زبونی کنم ولی .....

بابا وقتی یاد اون لحظه هایی می یوفتم .درد داشتی ولی با آرامش و لبخند به حرفهای من گوش می کردی،بازی می کردی تمام وجودم آتیش می گیره.چرا قدر اون لحظه ها رو ندونستم؟چرا؟می دونی به دخترت یک هزاروم از صبر خودت یاد ندادی.ببین چه بی تابم.

دوست دارم خیلی زیادبابای خوبم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

جمعه، 20 آبان، 1384

 

سلام

بی بی بارونی مجبور شد وبلاگشو پاک کنه.

خوشحالم که برگشتم

                 البته به سختی

                         سلام


پيام هاي ديگران ( نظر بدين )


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

دوشنبه، 9 آبان، 1384

 

                                                     مسافر

   یه روز مسافری پاش رو توی شهر دل سوت وکور من گذاشت .نگاهش شد خورشید شهر تاریکمو.با خندهاش گلهای محبت رو توی کویر دلم کاشت.آسمون دلم رو آبی آبی کردوشهر دلم آباد شدوابرهای عشق توی آسمون دلم پدیدار شد.احساس کردم تکیه گاه دارم.یه مونس یه هم دم .کسی که تنهایی رو خوب می شناسه وبا دستی عاشق قلب شکستهء من رو پینه می زنه.اما یک روز بهش خبر رسیدکه باید بره.خبر رسید یادت نره تو مسافری نمی تونی جایی آنقدر بمونی اون وقت مسافر بارشو بست ورفت نمی دونست مابین وسایلش دل من هم برد.وقتی داشت می رفت یادگاری ازش یک نگاه موند.توی جاده دنبالش دویدم ولی نزاشتن. گفتن آخرش به آسمونه هر کسی رو راه نمی دن.من توجاده اونقدر می شینم تا بیاد یا...

ازاون به بعد شدم بی بی بارونی


پيام هاي ديگران ( 1 نظر )


 



 

جمعه، 6 آبان، 1384

 

                                                           

                                                        آسمون دل گرفته

آسمون دلش گرفته،بغض کرده.کم کم اشکش داره سرازیر می شه ولی غرورش به اون اجازه ء اشک ریختن رو نمی ده.دلش طوفانیه.یه جورایی بیتابه.زمین منتظر،به اون چشم دوخته تا اسمون سرش را روی شونش بگذاره وبا صدای بلند های های گریه کنه.اون قدر که تمام لباس زمین خیس خیس بشه، تا شاید صبح که چشم هاش راباز می کنه آسمون با چهرهء خندون به اون سلام کنه و دوباره دست مهربونش رو روی سرزمین بکشه.آهای آسمون ،غرورت رو بشکن. زمین منتظر.


پيام هاي ديگران ( 1 نظر )


 



 

سه شنبه، 3 آبان، 1384

 

                                                                  بنام خدا

سلام دوست عزیز:

نمی دونم کی هستی وچه زمانی نامهءمن رو می خونی یا اصلا"باهاش موافقی یا نه؟

می خوام در مورد چشمای آدمها بنویسم .ببینم تا حال به چشمای آدما دقت کردی؟حتما" این جملات زیاد به گوشت خورده (چشمش شروره وچشمش غم داره وچشمش شیطانی و....) من اعتقاد دارم چشم آدمها آیینهء دلشونه یعنی هر چی تو دلشون هست نشون می ده . هر قدر هم که بخوان با رفتارشون پنهونش کنندچشم افشا می کنه.کافی فقط یک مقدار دقیق تروعمیق تر به چشماشون نگاه کنی اون وقته که به رازشون پی می بری.

به نظر من:چشم زبون نداره ولی حرف می زنه و هرگزدروغ نمی گه

نظر شما چیه؟

                        " منتظر جواب شماهستم"


پيام هاي ديگران ( 3 نظر )


 



 

پنجشنبه، 28 مهر، 1384

 

       غريبه

نم نم باران

کوچه های خيس

زمزمهءناودان با زمين

رقص شاخه ها در باد

نور بی جان چراغ

 

مردی می آيد

آرام و بی صدا

مرطوب از قطرات بی کسی

خشک از رگبار محبت

نم نم باران

کوچه های خيس

زمزمهءناودان با زمين

رقص شاخه ها در باد

نور بی جان چراغ

 

مردی می آيد

وچه  آرام شعر رفتن را می خواند

وچه آرام کتاب بودن را خواهد بست

شب بی پولک

لغزش حس چکاوک بر باد

نعرهء ابر مهاجر در شب

خط دلتنگی بر خاک

رقص مرواريد ابران بر برگ

 

نم نم باران

کوچه های خيس

زمزمه ءناودان با زمين

رقص شاخه ها در باد

نور بی جان چراغ

 

مردی می آيد

آوازی بی صدايی بر لب

جادهء نابودی روبه رويش

التهاب بی کسی در دل

نم نم باران

کوچه های خيس

زمزمه ءناودان با زمين

رقص شاخه ها در باد

نور بی جان چراغ

 

مردی می آمد

وچه آرام شعر رفتن را خواند .    


پيام هاي ديگران ( 2 نظر )


 



 

چهارشنبه، 27 مهر، 1384

 

 سال اول

مهرو عاطفه .................  
هرکاری برای دوست بکن
 سال دوم   فدا کاری ..................
 سال سوم هرکاری کردی خلافش رو ببين  

همهء اينهارو گفتم که بگم دوست عزيز راضی نبودم اينطور شرمندم کنی .

نمی خواستم آنقدر زحمت بکشی تا بهم بگی کارام کشک بود.

برو ياعلی ما هم فدای سرت.

 


پيام هاي ديگران ( نظر بدين )

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

هنوز دلم برای خودم تنگ می شود.آن روزها که معنی عاطفه از خاطر ام پاک نشده بود.زمانی که دوری عزیزی دل را دریایی از غم ودلواپسی می کرد.چقدر دلم خنده های خالصانه می خواهد.آخ زیبا بود،نگاه صادقانهء عشق وبازی کودکانه دل.

رویای پراز امید کجاست؟

آهای جماعت آیاصداقت زنده است؟

     هنوز دلم برای خودم تنگ می شود.           

                         هنوز دلم برای خودم تنگ می شود.

                                 هنوز دلم برای خودم تنگ می شو                                                      هنوز دلم برای خودم تنگ می شود.

افسوس....

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

سلام

بی بی بارونی مجبور شد وبلاگشو پاک کنه.

خوشحالم که برگشتم

                 البته به سختی

                         سلام

نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak