بی بی بارونی

گفتم :اینم ادامش بود ؟باشیطنت گفت :نه ولی آخرشم نبود

بهار جلوی پنجره ایستاده بود زیرلب کلماتی رو زمزمه می کرد

گفتم: باز بهار شد؟ چی میگی؟

بلند بلند  حرفش رو تکرار کرد آفتاب ،بارون ،نسیم ،طوفان و مکثی کردو یه لبخند زدحال وهوای بهار دیگه

گفتم:منظور شماهستید خانم ؟

اخماش رو تو هم کرد گفت: نه خیرخانم، فصل بهار با این ناپایداری هوا ولی خیلی ها دوستش دارن

گفتم:ببخشید: استاد چرا ؟

گفت :شاگرد چون همهء خصلتها رو داره و  شخصیت ثابتی نداره

گفتم :ای بابا این که بده

 گفت: عالی  چون همه منتظر یه چیز تازه ازش هستند همینه که درختا تازه می شن وآدما عاشق

منم گفتم: وتو فیلسوف واون باز هم لبخند زد 

نوشته شده در جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak