بی بی بارونی

در حوض حسم سنگی پرتاب شد

طبع شعرم درنوسان است

کلمات زلالم از لب حوض

سر خورند ولبریز شدند

با سرعت همه را جمع می کنم

آرام وبا دقت

برصفحه سفید می گذارم

چه زیبا در نور ذهن می درخشند

چه تصویر ها بر پرده دلها نمایش می دهند

در حوض چه اشوبیست

هنوز کلمات وسنگ در پی اثبات خودند

سنگ از کلمات تر شد

در کلمات غرق شد

آرام آرام به عمق حوض رخنه می کند

آرامش باز می گردد

دوباره تفکراتم خیره به حوض

و سکوت..............

شاید...................

روزی........................

پرتاب سنگی............................

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

همیشه وقتی عصبانی می شدم با علامت سکوت ارومم میکرد و خودش وقتی عصبانی میشد  لبش رو بهم می فشرد وبه آسمون نگاه میکرد معنیه کارشو نمی فهمید اون روزم یکی از همین روزا بود

#چرا جوابشو ندادی بهار؟ فقط بهم نگاه کرد وبعد آسمون

#گشتی منو بارفتارت جواب میدادی؟

@حالم بده بعدا حرف میزنیم .از جاش بلند شد محکم دستش رو گرفتم 

# بشین حالا جواب می خوام!

به چشمام خیره شد و آه کشیدو گفت:ببین اگه سکوت میکنم چون باید ببینم کجا اشتباه کردم همین!

#ولی کارت درست بود!

لبخندی زدو دستش رو از توی دستم کشیدو رفت

دوهفته بعد جلویه چشمم همون ماجرا برایه طرف مقابل اتفاق افتاد

#بهار یک حالی کردم مات مونده بود ولی بعدچه دعوایی شد

بهار با ناراحتی بهم نگاه کردو گفت دوست داشتی در مورد منم همینو میگفتن ؟

با عصبانیت گفتم نه!

@علت سکوتمو فهمیدی وقتی آسمونو نگه مکنم می خوام خودش بهم بفهمونه اشتباه کردم یا نه 

 #حالا فهمیدی؟

با شیطنت لبخند زد ونگام کرد بازم رفت

بلند گفتم :بازم کم آوردم

 ولی توجهی نکرد و رفت

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

امروز باعجله توی پارک داشتم به سمت محل کارم میرفتم که توجم به دوتا پسر 10-12 ساله جلب شد هردو با وسایلایی که توی پارک میزارن برا ورزش داشتن بازی میکردن

1- نمی دونم چیکار ؟

2- من خوب اینارو میشناسم جواب اساشو نده دیر به دیر جواب زنگشو بده همچین درست میشه!

اعتراف میکنم پیش اون نمیوجبی کم آوردمتعجب

جالب ترش اینجابود روبرو شون یه دخترو پسر جوون ...........

دختره جزوشو گذاشت بود بینشون به معنی این که داره درس میخونه ولی.......سوال

خجالتمن دوست ندارم که...............

قلبمن با شما وافقم خانم .....................

مخ زده شده بودنیشخند

به روبروم نگاه کردم کسی نبوداوهتو دلم گفتم

 بچه های دیروز خجالتقلب

بچه های امروزتعجب

وای به حال بچه های فردانگرانگریهاسترس 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

صبح جمعه من بعداز یه شب پر گریه که ورم چشمامو پلکامو سنگین کرد تا بخوابم اونم 4-5در واقع صبح

ویبریه گوشیم منو بیدار کرد

:بله بفرمایید

@ سلام اونشب زنگ زده بودی ؟ ببخشید نتونستم جواب بدم

گیج خواب بودم ولی صدارو خوب میشناختم گیج تر شدم ازجام بلند شدم مثل آدمایه مست میخوردم به در ودیوار

@خوابی؟ بعدا زنگ میزنم

:هوم نه بگو

مثل همیشه گفت:سارژ ندارم زنگ بزن

:خطم یه طرفست

@خوب باهمون خط خونه که زنگ زدی بهم زنگ بزن

راستش عصبی شدم ولی.........زنگ زدم

@چرا میری ؟

:چون...........

.

.

:چرا اون بلا رو سرم آوردی؟

@اتفاقی شد باور کن!

اشکام ریخت قرارنبود گریه کنم قول با خودمو شکستم صداش توگوشم می پیچید که بارها صدام کرد با حالتی که آرومم کنه

@ببخشید بخدانمی خوام ازم ناراحت باشی می بخشی؟

راست تازه فهمیدم چقدردلم ازش شکسته تازه فهمید بعداز سه ماه بازم داغ دلم تازست بی جواب موندم خودم اس دادم بهشگفتم تو ماه رمضان بخشیدمت ولی.........توفیلماهم حرفایه خوب پیدامیشه یه فیلم دیدم مرد به خانومه گفت باباتو حلال کردم وقتی باباه برایه دیدنش اومد طرف به همسرش گفت این اینجا چیکار میکنه وهمسرش گفت :من گفتم بیاد خواستم ببینم چیزی که گفتی حرف بود یا واقعا بخشیدی شد بود درست کارمن سکوت کردم

@توگفتی بخشیدی؟!!

سکوت واشک

بعد کلی حرف گفتم بخشیدم  امیدوارم خوشبخت شی

@قول میدم دیه زنگ نزنم که ناراحت شی

حرفو

حرفو

گوشیو قطع کردم

1-بیچاره دلم

2-بیچاره دلم

3-باور کردم بخشیدن سخته

4-هنوز پررو ولی براش ازش داشتم که زنگ زد شایدم؟؟؟!!!

5-باید چه حسی داشته باشم ؟اصلا احساسم مثل خودم گنگه

گریه نکردم ولی دلم ابری مونده

چه زود خاطرات شیرینم تلخ شد

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

تمام وجودم زیرو شده کارم بجایی رسیده که به پررو ترین آدم رویه زمین زنگ زدم واون گفت نمی تونم باهات حرف بزنم راستش حسم یه جوریه مثل یه جنازم یا نه شایدراحت شدم یا..........چه حالی دارم ؟؟؟!متعجبم من چمه؟؟!!!!!!!!!!!!! آخخخخخخخخخخخخخخ کجایه زندگیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا سنگ آسیاب و رو سرم داره خورد میکنه  آهای کسی که فکر میکردم میتونی جای عشقمو پر کنی ولی خیلی راحت فهمیدم کسی جاشو نمی گیره آهای کسی که فکر میکردم میتونیم پشت هم باشیم حتی به عنوان دوتا دوست بزرگترین اشتباه من بودی

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()

پر دلشور، پر اشک ،درمونده ،پر غم دستام رو به اسمون بود که آسمون گریش گرفت انقدر بلند گریه میکرد که من بارونی شدم حالا مطمئنم تنها نیستم کسی هست پیش خدا سفارشمو بکنه که ازمن به خدا نزدیک تره چشمامو بستم به صدایه هم دم همیشگیم همون صدایه آشنا گوش دادم ولی چرا این غم هنوز روقلبم انقدر سنگینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak