بی بی بارونی

                                      قلب

      ناشو از دست داده بود.خیلی سخت می تونست خودشو حرکت بده.درد رو توی تمام وجودش احساس می کرد. حرکت خون توی تنش کند شد.از قفس  خسته شده بوداز بس خودشو به نرده های قفس کوبیده بودو همه باشنیدن  صدای ذربه ها به صاحبش می گفتن قلبت خوب می زنه کلافه بود و....... خواست خودشو از این قول و زنجیر رها کنه اما......

محیط اطرافش تاریک وسیاه نور دیده نمی شد.تمام تنش تو خون قلت می زد.چشماشو بست با خودش زمزمه می کرد .من که از جنس زمینی ها نیستم .خدایا من ذره ای از از شما م .اه حالا نور رومی دید.نور.... نور .....

حرکتش کند تر وکندتر می شد.کندتر.................کندتر............و

صدایی توی اتاق پیچید.قلب ایستاد دستگاه ،دکتر اما...............   

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak