بی بی بارونی

دلش گرفته بود  دو دستش  رو توی جیبش کرده بود  و توی خیابون  زیر بارون راه می رفت همه شاد و خوشحال  با شیرینی وشکلات خونه هاشون می رفتن.  شنیه بود امام رضا دست رد به سینهء کسی نمی زنه  اون دست به دامن همهء اماما شده  بود بغض کرد دلش شکست سرش رو رو به آسمون کرد فریاد زد مگه من  چی خواستم ؟ اصلا کسی صدامو می شنوه ؟ خدا ......................... صداش توی تاریکی شب وبین قطره های  بارون گم شد

نوشته شده در پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak