بی بی بارونی

ديدم دران کويردرختی غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ وباره زير نفسهای افتاب
درالتهاب
درانتظار قطره ی باران
درارزوی اب
ابری رسيد
چهره ی درخت ازشعف شکفت
دلشاد گشت و گفت:
ای ابر
ای بشارت باران
ايا دل سياه تو از ان من بسوخت؟!
غريد تيره ابر
برقی جهيدوچوب درخت کهن
بسوخت!!!
(دکترحمیدمصدق)

ممنون نازنین

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط بهارو بارون نظرات ()


Design By : Pichak