بی شوخی

چشمامو بستم  تاشاید وقتی باز می کنم به زمانی برسم که تورو ندیده بودم یا قدر عشقم رو بدونی 

اما زندگی بهم فهموند اگه تا 

اخر دنیا هم چشمامو ببندم وقتی باز می کنم تو بودی وزخم عمیقی رو دلم گذاشتی ومعنی عشقمم نفهمیدی

تازه فهمیدم  آسمونو به زمین بدوزم  زمونه شوخی نداره  

/ 8 نظر / 18 بازدید
توت فرنگی

ای بابا حالا چی شده چند وقتی هست از این متن ها می نویسی ؟

حامد صباحیان

تا هستی قسمتم بارون تو چشمات اسمون مهمونه حال من مثل یک پروانست تو باغی از گل بابونه تو دستم قاصدک می ریزی پایان غربت پاییزی :) سلام ب مدیر وبلاگ و تشکر بخاطر وبلاگ خوبش و خسته نباشید خدمتش این بار اولمه که به این وبلاگ سر می زنم ولی باید بگم علاوه بر مطالب از نظر نوع صفحه بندی و مسائل فنی هم عالیه در کل مرسی از وبلاگ خوبتون تا دیدار :)

حامد صباحیان

سلام و خسته نباشید و: من برای پر زدن پیله ای نمی تنم داغ پروانه شدن هک شده روی تنم [خنثی]

حامد صباحیان

زندگی فرصت بازگشت دارد ؟ باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه ![گریه]

مهدیه

زمووووووونههههههههههههه هیییییییییی[گل]